حكيم زجاجى
343
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
مكن هيچ تعجيل در كاركرد * كزاين بشكند قدر و مقدار مرد به كارش درآيد از اينجا شكست * پس آنگاه دستش توانم ببست 310 همىكرد منصور بر جا درنگ * ز رويش به انديشه بپريد رنگ پس از ساعتى مرد با طعن جفت * سرافراز را اندر آريد ، گفت برفتند و گفتند تنها درآى * از اين بيش بر درگه شه مپاى درآمد سرافراز چون پيل مست * به نزديك منصور گرزى به دست به رسم عرب كرد بر وى سلام * جوابى نكو دا [ د ] بازش امام 315 بخنديد بر روى آن سرفراز * به لطفش بپرسيد منصور باز حمايل بد او را يكى تيغ تيز * نگه كرد منصور سر پرستيز جوان شاه با شير شمشير ديد * بترسيد چون پنجه با شير ديد به دو گفت منصور كاى نامدار * دو شمشير ماند از على يادگار كنون آن « 1 » دو شمشير نزديك توست « 2 » * يكى اين بود زآنچه دارى نخست 320 يكى گفت اين زآن دوم بهتر است * ز گوهر چو بر آسمان اختر است به من ده ورا گفت تا بنگرم * كه تا خوبى اين شود باورم حمايل ز گردن برون كرد مرد * به منصور داد آن سپهر نبرد چو شمشير بنهاد نزديك خويش * برآورد سر گفت كاى زشتكيش چو ناخن جدا شد ز چنگ پلنگ * بغريد [ و ] جوشيد روباه لنگ 325 تو بودى كه با من بدى ساختى * ز كف نامهء من بينداختى تو گفتى ز عباس دارم نژاد * پدر تا پدر كردهاى نسل ياد كه هستم ز پشت مپط ( ؟ ) گزين * كه بد پور « 3 » عبد اللّه بىقرين ميان بزرگان نه بو مسلمى * تويى بدنشان بو محرمى ( ؟ ) سليمان كه داعى ما بد كثير * بكشتى ورا اى سگ كندوير 330 امين بود و داعى ما بود مرد * برآوردى از وى به بيهوده « 4 » گرد چرا كشتى آن مرد را بازگوى * بيندازم اكنون سرت را چو گوى به منصور ، بو مسلم بىهمال * چنين گفت كاى مير نيكوخصال
--> ( 1 ) از ( 2 ) ست ( 3 ) بدسود ( 4 ) بهوره